تبليغاتX
خدا کنــد تو بیایی
سه شنبه 1388/08/19 ساعت 16:37

After Sept. 11th ,  one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space.

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

The '' L I T T L E '' things .

چیزهای کوچک

As you might know, the head of the company survived that day because his son started kindergarten.

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .

Another fellow was alive because it was his turn to bring donuts.

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.

One woman was late because her alarm clock didn''t go off in time.

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

One of them missed his bus...

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

One spilled food on her clothes and had to taketime to change.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.

One''s car wouldn''t start..

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

One went back to answ er the telephone .

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

One had a child that dawdled and didn''t get ready as soon as he should have.

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود .

One couldn''t get a taxi...

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود .

T he one that struck me was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive today.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

Now when I am stuck in traffic , miss an elevator, turn back to answer a ringing telephone ... all the little things that annoy me. I think to myself,

this is exactly where God wants me to be at this very moment..

به همین خاطر هر وقت;

در ترافیک گیر می افتم

آسانسوری را از دست می دهم

مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم

که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..

Next time your morning seems to be going wrong , the children are slow getting dressed, you can''t seem to find the car keys, you hit every traffic light, don''t get mad or frustrated; God is at work watching over you!

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند

نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید

عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست. 

نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: سایر مقالات 
دوشنبه 1388/08/11 ساعت 17:24
 
 
مقالات :
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تسخير لانه جاسوسى دانش آموزان دانشجو و دانشگاه
 
نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: ویژه نامه 
یکشنبه 1388/08/10 ساعت 18:27
نويسنده:احمد قاضى زاهدى
نامش سيد يونس و از اهالى آذرشهر آذربايجان بود. به قصد زيارت هشتمين امام نور، راه مشهد مقدس را در پيش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستين زيارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجى ماند.
ناگزير به حضرت رضا، عليه‏السلام، توسل جست و سه شب پياپى در عالم خواب به او دستور داده شد كه خرج سفر خويش را از كجا و از چه كسى دريافت كند و از همين جا بود كه داستان شنيدنى زندگى‏اش پيش آمد كه بدين صورت نقل شده است.
خود مى‏گويد: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: « مولاى من! مى‏دانيد كه پول من رفته و در اين ديار ناآشنا، نه راهى دارم و نه مى‏توانم گدايى كنم و جز به شما به ديگرى نخواهم گفت. »
به منزل آمده و شب در عالم رؤيا ديدم كه حضرت فرمود: « سيد يونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو دربست پايين خيابان و زير غرفه نقاره‏خانه، بايست، اولين كسى كه آمد رازت را به او بگو تا او مشكل تو را حل كند. »
پيش از فجر بيدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرّف شدم و پس از زيارت، قبل از دميدن فجر به همان نقطه‏اى كه در خواب ديده و دستور يافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم كه به ناگاه ديدم«آقا تقى آذرشهرى» كه متأسفانه در شهر ما بر بدگويى برخى به او « تقى بى‏نماز » مى‏گفتند، از راه رسيد، اما من با خود گفتم: « آيا مشكل خود را به او بگويم؟ با اينكه در وطن متهم به بى‏نمازى است، چرا كه در صف نمازگزاران نمى‏نشيند. » من چيزى به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرّف شد.
من نيز بار ديگر به حرم رفته و گرفتارى خويش را با دلى لبريز از غم و اندوه به حضرت رضا، عليه‏السلام، گفتم و آمدم. بار ديگر، شب، در عالم خواب حضرت را ديدم و همان دستور را دادند و اين جريان سه شب تكرار شد تا روز سوم گفتم بى‏ترديد در اين خوابهاى سه‏گانه رازى است، به همين جهت بامداد روز سوم جلو رفتم و به اولين نفرى كه قبل از فجر وارد صحن مى‏شد و جز « آقا تقى آذرشهرى » نبود، سلام كردم و او نير مرا مورد دلجويى قرار داد و پرسيد: « اينك، سه روز است كه شما را در اينجا مى‏نگرم، كارى داريد؟»
جريان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نيز علاوه بر خرج توقّف يك ماهه‏ام در مشهد، پول سوغات را نيز به من داد و گفت: « پس از يك ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوى در ميدان سرشوى باش تا ترتيب رفتن تو را به شهرت بدهم. »
از او تشكر كردم و آمدم. يك ماه گذشت، زيارت وداع كردم و سوغات هم خريدم و خورجين خويش را برداشتم و در ساعت مقرر در مكان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود كه ديدم آقا تقى آمد و گفت: «آماده رفتن هستى؟»
گفتم: «آرى! »
گفت: «بسيار خوب، بيا! بيا! نزديكتر. » رفتم.
گفتم: «خودت به همراه بار و خورجين و هر چه دارى بر دوشم بنشين.» تعجب كردم و پرسيدم: «مگر ممكن است؟»
گفت: «آرى!» نشستم. به ناگاه ديدم آقاتقى گويى پرواز مى‏كند و من هنگامى متوجه شدم كه ديدم شهر و روستاى ميان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زير پاى ما مى‏گذرد و پس از اندك زمانى خود را در صحن خانه خود در آذرشهر ديدم و دقت كردم ديدم، آرى خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقى خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: به خداى سوگند! تو را رها نمى‏كنم. در شهر ما به تو اتهام بى‏نمازى و لامذهبى زده‏اند و اينك قطعى شد كه تو از دوستان خاص خدايى ، از كجا به اين مرحله دست يافتى و نمازهايت را كجا مى‏خوانى؟
او گفت: « دوست عزيز! چرا تفتيش مى‏كنى؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اينكه از من تعهد گرفت كه راز او را تا زنده است برملا نكنم، گفت: سيد يونس! من در پرتو ايمان، خودسازى، تقوا، عشق به اهل‏بيت و خدمت به خوبان و محرومان بويژه با ارادت به امام عصر، عليه‏السلام، مورد عنايت قرار گرفته‏ام و نمازهاى خويش را هر كجا باشم با طى‏الارض در خدمت او و به امامت آن حضرت مى‏خوانم.
آرى!
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
                                              ورنه در عالم رندى خبری نيست ، كه نيست

برگرفته از : شيفتگان حضرت مهدى علیه السلام،احمد قاضى زاهدى، ج2
نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: شناخت آفتاب 
یکشنبه 1388/08/10 ساعت 18:24
نويسنده : كاظم مصطفايي
ياري امام زمان(عج) در اين زمان به انجام صحيح وظايف خود در زمان غيبت است . وظيفه منتظر امام زمان(ع) اين است كه مانند يك منتظر واقعي زندگي كند. وقتي انسان حقيقتا منتظر كسي باشد تمام رفتار و سكناتش نشان از منتظر بودن او دارد. به عنوان مثال اگر منتظر ميهمان باشد حتما خانه را تميز و مرتب مي كند، وسايل پذيرايي را آماده مي كند و با لباس مرتب و چهره اي شاداب در انتظار مي ماند. چنين كسي مي تواند ادعا كند كه منتظر ميهمان بوده است. اما كسي كه نه خانه را مرتب كرده است و نه وسايل پذيرايي را آماده نموده است و نه لباس مرتب و تميزي پوشيده است و نه اصلاً به فكر ميهمان است اگر ادعا كند كه در انتظارميهمان بوده همه او را ريشخند خواهند كرد و بر گزافه گويي او خواهند خنديد.
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشق بازان چنين مستحق هجرانند
بنابراين انتظار بايد قبل از آنكه از ادعاي انسان فهميده مي شود از رفتار و كردار او فهميده شود. نمي توان هر كسي را كه ادعاي دوستي و ولايت امام زمان(عج) را دارد در شمار دوستان و منتظران او قلمداد نمود. آري «مشك آن است كه خود ببويد نه آنكه عطاربگويد».
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: شناخت آفتاب 
یکشنبه 1388/08/10 ساعت 18:21
نویسنده : داود الهامی
 
در دوران غیبت کبری ، امام غائب (علیه السلام) در چه مکانی اقامت دارند؟ و محل سکونت آن حضرت کجاست؟
برخی از علمای اهل سنت گفته اند: شیعیان عقیده دارند که: امام زمان در شهر سامرّا در همان سردابی که منسوب به اوست، غائب شده و در همانجا زندگی می کند و از همانجا ظهور خواهد کرد، سپس زبان به اعتراض گشوده می گویند: اگر در آن سرداب است پس چرا دیده نمی شود؟! چه کسی برای او آب و غذا می برد؟ چرا از آنجا خارج نمی شود؟!
****
مسلماً این نسبت به شیعه دروغ محض است و شیعیان چنین عقیده ای ندارند.
در هیچ روایتی گفته نشده است که امام غائب در سرداب زندگی می کند و هیچ یک از علما و دانشمندان شیعه چنین سخنی نگفته اند، آنچه در منابع شیعه آمده است، این است که سرداب مقدس محل ابتداء غیبت بوده، نه اینکه امام در طول این مدت در آن سرداب زندگی می کند، به این معنی که آخرین دیدار امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با شیعیان روزی بود که در مراسم تشیع جناز پدرش برای آنان ظاهر شده و بر جناز پدرش نماز خوانده و سپس ناپدید گردیده، دیگر بعد از آن، ملاقات رسمی و عمومی نداشت. این دیدار در سامرا و در خان پدرش امام حسن عسکری (علیه السلام) انجام یافت.
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: شناخت آفتاب 
دوشنبه 1388/06/30 ساعت 14:3
قيام موعود بر پرده سينماي هاليوود
نويسنده: سعيد مستغاثي
در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد صهيونيست‌ها، با آغاز هزاره جديد و عبور از برج حوت (ماهي) به برج حمل (سطل)، زمان اقدام براي فراهم آوردن زمينه‌هاي ظهور مسيح موعودشان فراهم آمده است.
به عبارت ديگر آنان براين باورند که جهان به «آرمگدون» و آخرالزمان مورد نظر مسيحيان و يهوديان صهيونست بسيار نزديک شده و حالا نوبت عمل فرا رسيده است.
اگرچه صهيونيست‌ها، ديرزماني است که عمل خويش را براي روز موعودشان به نام «آرمگدون»، شروع کرده‌اند.
اونجليست‌ها (مسيحيان صهيونيست) براين باورند که مسيح(علیه السلام) دوباره ظهور مي‌کند و در آخرالزمان جنگ بزرگي (آرمگدون) اتفاق خواهد افتاد و بعد از اين ويراني، صلح دائمي تا هزار سال يعني تا قيامت بر قرار خواهد شد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: سایر مقالات 
دوشنبه 1388/06/30 ساعت 13:59
خدا کند تو بیایی
 
صدا را، عدل خداوندی صلابت‏می‏بخشید و مهر ربانی گرما می‏داد.
و ما، هر چه استقامت، از این صداگرفتیم و هرچه تحمل، از این نوادریافتیم.
در زیر سهمگین‏ترین پنجه‏های‏شکنجه تاب می‏آوردیم که شکنج‏زلف تو را می‏دیدیم. در کشاکش‏تازیانه‏ها و چکاچک شمشیرها، برق‏نگاه تو تابمان می‏داد و صدای‏گامهای آمدنت توانمان می‏بخشید.
رایحه‏ات که مژده حضور تو را بردوش می‏کشید مرهمی بر زخمهای‏نو به نومان بود و جبر جانهای‏شکسته‏مان. دردها همه از آن رو تاب‏آوردنی بود که آمدنی بودی.
تحمل شدائد از آن رو شدنی بودکه ظهورت شدنی بود و به تحقق‏پیوستنی.
انگار تخم صبر بودیم که در خاک‏انتظار تاب می‏آوردیم تا در هرم‏خورشید تو به بال و پر بنشینیم.
سنگینی بار انتظار بر پشت ما،سنگینی یک سال و دو سال نیست‏سنگینی یک قرن و دو قرن نیست.حتی از زمان تودیع یازدهیمن‏خورشید نیست.
تاریخ انتظار و شکیبایی ما به آن‏ظلم که در عاشورا بر ما رفته است‏برمی‏گردد، به آن تیرها که از کمان‏قساوت برخاست و بر گلوی‏مظلومیت نشست، به آن سم اسبهای‏کفر که ابدان مطهر توحید را مشبک‏کرد. به آن جنایتی که دست و پای‏مردانگی را برید.
از آن زمان تاکنون ما به آب حیات‏انتظار زنده‏ایم، انتظار ظهور منتقم‏خون حسین.
تاریخ استقامت ما از آن زمان هم‏دورتر می‏رود، از عاشورا می‏گذرد وبه بعثت پیامبر اکرم می‏رسد. هم اودر مقابل همه جهل و ظلم و کفر وشرک و عناد و فسادی که جهان آن‏زمان را پوشانده بود وعده می‏فرمودکه کسی خواهد آمد. نامش نام من،کنیه‏اش کنیه من، لقبش لقب من،دوازدهمین وصی من خواهد بود وجهان را از توحید و عدل و عشق و دادپر خواهد فرمود.
اما تاریخ صبر و انتظار ما به‏دورترها برمی‏گردد، به مظلومیت وتنهایی عیسی، به غربت موسی، به‏استقامت نوح و از همه اینها گذرمی‏کند تابه مظلومیت هابیل می‏رسد.
انتظار و بردباری ما را وسعتی‏است از هابیل تاکنون و تا برخاستن‏فریاد جبرئیل در زمین و آسمان وآوردن مژده ظهور امام زمان.
آری و در آن زمان هستی حیات‏خواهد یافت، عشق پر و بال خواهدگشود و در رگهای خشکیده علم،خون تازه خواهد دوید. پشت هیولای‏ظلم و جهل با خاک، انس جاودان‏خواهد گرفت، شیطان خلع سلاح‏خواهد شد، انسان بر مرکب رشدخواهد نشست و عروج را زمزمه‏خواهد کرد.
نوشته شده توسط حجت | لینک ثابت | موضوع: نثر ادبی